کتاب شب های روشن

اثر فئودور داستایفسکی از انتشارات کتاب کوله پشتی - مترجم: هانیه چوپانی-ادبیات روسیه

ناستنکا... آیا در دل تو، تلخی ملامت و افسون افسوس می‌دمم، و دلت را از ندامت‌های پنهانی آزرده می‌خواهم، و آرزو می‌کنم که لحظات شادکامی‌ات را با اندوه برآشوبم، و آیا لطافت گل‌های مهری که تو، جعد گیسوان سیاهت را با آن‌ها آراستی، تا با او، به زیر تاج ازدواج بپیوندی، پژمرده می‌خواهم؟... نه، هرگز، هرگز و صدبار هرگز. آرزو می‌کنم که آسمان سعادتت همیشه نورانی باشد، و لبخند شیرینت همیشه روشن و مصفا باشد، و تو را برای آن دقیقه‌ی شادی و سعادتی، که به دلی تنها و قدرشناس بخشیدی، دعا می‌کنم


خرید کتاب شب های روشن
جستجوی کتاب شب های روشن در گودریدز

معرفی کتاب شب های روشن از نگاه کاربران
تمام کتاب یک طرف،این جمله ی آخر یک طرف: @خدای من ، یک دقیقه ی تمام شادکامی! آیا این نعمت برای سراسر زندگی یک انسان کافی نیست؟@

مشاهده لینک اصلی
از این کتاب فقط شب های روشن رو خوندم
شب هاي روشن اسم با مسمائی است براي یادآوری خاطرات شب های خوش
برای مردي تنها كه شب هايش از هركس ديگري تاريك تر است
و یاد اور ماه سپیدی كه نورش، تيرگي درون و سياهي هر چه شب است رو مي شكافد و براي اولين بار شادي در زندگي اين مرد،خود را نمایان میکند
نگاه موشکافانه و نشان دادن فكر يك آدم تنها خيلي جالب بود.این کار فقط از استاد داستایوفسکی بر میاد
شخصيت اين مرد خيلي شبيه داستايوفسكي هستش و نويسنده خود آدمي خجالتي و كم رو بوده

شخصيت ديگر داستان هم گويي باز داستايوفسكي است كه هنوز نتوانسته آن را بروز بدهد
اينكه مردي جسور و با جرات و در ارتباط با عشق،طرف مقابل را تحت تاثير قرار بدهد
بنظرم شخصيت مرد كتابخوان،كامل شده شخصيت مرد تنهاست
مرد تنها هنوز یک جهش روحانی و نه ژنتیکی نیاز دارد تا همان مرد کتابخوان و یا بهتر از او شود و شاید بخاطر همین، مرد تنها براي داشتن عشق حاضر بود هركاري انجام بده
عشق یکی از مسلک ها برای آزادی روح و جهش ان است

دولت عشق آمد و من دولت پاینده شدم

هردو شبيه اند
ولي يكي هنوز خام و يكي با تجربه

اين جملات بانوي داستان به مرد تنها جالب بود:
شما دو نفر را با يكديگر مقايسه مي كردم
چرا او تو نيستي؟
چرا او مانند تو نيست؟
تو بهتر از او هستي.اگرچه من اورا بيشتر دوست دارم

ببنيد در اين جملات مرد تنها با همه خوبي هاش باز نميتواند جاي مرد ديگر را بگيرد
پس به بلوغي ديگر نياز دارد
....

این هم تاثیر عشق از زبان مولانا

مرده بدم زنده شدم گریه بدم خنده شدم
دولت عشق آمد و من دولت پاینده شدم
دیده سیر است مرا جان دلیر است مرا
زهره شیر است مرا زهره تابنده شدم
گفت که با بال و پری من پر و بالت ندهم
در هوس بال و پرش بی‌پر و پرکنده شدم
از توام ای شهره قمر در من و در خود بنگر
کز اثر خنده تو گلشن خندنده شدم
باش چو شطرنج روان خامش و خود جمله زبان
کز رخ آن شاه جهان فرخ و فرخنده شدم

بیت آخر با اینکه بامعناست ولی کلمه شطرنج هم در نوشتنش در اینجا بی تاثیر نبود
:)



مشاهده لینک اصلی
یک داستان زیبا چه خبر است من شخصیت اصلی، جهان او، تنهایی او را دوست داشتم (آن تنهایی که کمی از همه است)، همانطور که او آن را توصیف می کند.

مشاهده لینک اصلی
تنهایی. ما همه آنجا بوده ایم. بعضی از ما ممکن است هنوز وجود داشته باشد اما @ My God، یک لحظه شادی! آیا این برای همه عمر انسان کم است؟ @

مشاهده لینک اصلی
خوب، در این لحظه، من قصد داشتم خواندن فرشته ی Clockwork را بخاطر داشته باشم؛ زیرا نمی خواهم یک ساندوی قضیه باشم و حتی بدون خواندن کتاب، یک دیدگاه ایجاد کنم. یا این نوع کتاب. اما، شبهای سفید را پیدا کردم، در قفسه های کتابم گم شدم. فکر می کنم سرنوشت بود من معمولا به سرنوشت اعتقاد ندارم، هرچند من هیچ مدرکی برای کافر شدن در آن ندارم، اما هیچ اعتقادی به این باور ندارم، بنابراین من در میانه ی شناور هستم. با این حال، در این لحظه خاص، من فکر می کنم سرنوشت با من صحبت کرد. و آه ... Dostoyevsky، چه جهنمی شما را به من انجام می دهند؟ بله، در اینجا به یک فرد مرده رسیدگی کنید. اما این مرد همیشه با روحم صحبت می کند، هرچند که این چیزی است. من همیشه می توانم با راویان خود ارتباط برقرار کنم (و همه آنها خیلی باهوش و خوشحال هستند و هیچ مشکلی ندارند) یا برخی از شخصیت های دیگر او. این نویسنده طبیعت انسانی را در چنین راهی منحصر به فرد توصیف کرد. البته یک استعداد برای کشف ماهیت افراد از دیدگاه روانشناختی و فلسفی، از جمله زمینه اجتماعی، سیاسی و مذهبی است. هس کل بسته. شب های سفید، یک رمان است که توسط یک راوی بی نام که هر روز برای پیاده روی می رود و توسط هر کسی می آید، گفته می شود؛ او هرگز به هیچ یک از این افراد صحبت نکرد. او حتی مکالمات با ساختمان های سنت پترزبورگ را تصور می کند. چطور تنهایی او را احساس می کند. او هم خیلی شرمنده است که هر گونه تماس انسانی را داشته باشد، بنابراین او فقط رویای آن را می داند. تا زمانی که او با Nastenka، یک دختر جوان تنها با داستان دردناک ملاقات کند، آنها دوست خواهند شد. برای اولین بار، با صحبت کردن به ساختمان، یک نفر داشت تا با هم صحبت کند، تا در مورد هر چیز صحبت کند. هرچند این رمان به طریقی به شما نشان می دهد که روح خالف این مرد تنها وجود دارد. یک پایان بی انتها. من حتی این واقعیت را فراموش کرده ام که این مرد به نظر می رسید بیش از حد نیازمند است. من شخصا فردی را دوست ندارم که برای برخی از تماسهای انسانی ناامید شود. شما می توانید ناامید کننده باشید، اما خیلی زیاد آن را نشان نمی دهید ... به همین دلیل خودتان را در معرض آن قرار ندهید، زیرا اغلب اوقات، شخص دیگری سزاوار آن نیست. و شما آن را تمام کنید، داستان خود را به اشتراک می گذارید و اجازه دهید قلب خود را برای هیچ چیز ببینند. و این ممکن است جادوترین چیزی است که من تا به حال نوشت، اما این درست است. با وجود همه این، من آن را دوست داشتم. اگر شما می دانید که چه چیزی دوست دارد در یک رابطه دوستانه با نفرت با تنهایی زندگی کند و این لحظه ی شادی واقعی را در ذهن خود، شب بعد از شب، تکرار کند، آنگاه آن را دوست خواهید داشت. دوستویوفسکی راهی فوق العاده عالی داشت توصیف شخصیت های خود، فرایندهای درونی، احساسات، اندیشه ها، و اگر شما می توانید با هر یک از آنها ارتباط برقرار کنید، یا پیدا کنید که آنها از راه دور آشنا هستند، به خوبی دوست من، شما با آنها گیر کرده اید. شما این افراد را فراموش نکنید همیشه. خوشبختانه ما * نکته: بله، من هرگز فرشته Clockwork Angel را ندیدم - Apr، 2014 ** همچنین در وبلاگ من.

مشاهده لینک اصلی
این رمان زیرنویس به شرح زیر است: یک داستان احساسی از خاطرات یک رویاپرداز. من دوست دارم به عنوان یک پرتره از هنرمند به عنوان یک مرد جوان نگاه کنم: یکی از قطعات اولیه او است که کمی با ملودرام بیش از حد بارگذاری شده و تمایل به تحت تاثیر قرار سنگین وزن بعد از آن مانند جرم و مجازات، برادران Karamazov و The Idiot. احترام من به شب های سفید توسط ایتالیا و از طریق چشم انداز لوچینو ویسونتی، که داستان برای صفحه نمایش نقره ای سازگار است، می آید. به عنوان سن پترزبورگ گاهی اوقات ونیز شمال (مانند Oslo، Amsterdam یا Brugges) نامیده می شود، احتمالا مناسب است که سازنده ایتالیایی فیلم ونیز را به عنوان پسزمینه عاشقانه انتخاب کند، باید این فیلم را حداقل ده بار ببیند، قبل از رفتن به منابع اصلی و در سراسر طلسم در سراسر آن افتادن. من فکر می کنم این احتمالا یکی از داستان های عاشقانه ای است که برای اولین بار در مورد عشق ورزیدن نوشته شده است و برای اولین بار ضربان قلب شما را مختل کرده است و با نویسندگان متمایز از بینش درباره چیزی که بنیادین در مورد تلاش های ما برای خروج از پوسته های ماست با یک انسان دیگر ارتباط برقرار کنید من نمی دانستم تا زمانی که مقاله ی ویکیپدیا را ببینم که ویسونتی نه تنها از این داستان الهام بخش است، بیش از 150 سال سن دارد، با این حال هنوز هم با یک بیداری معاصر / بی انتها از لحاظ پسر بودن با رویدادهای دخترانه: رمان فیلم برداری شده است ده بار در سراسر جهان، و احتمالا دوباره با زمینه های جدید و لباس های جدید، اما با شور و شوق مشابه، تطبیق خواهد شد. چند پرتره از Dostoyevsky به عنوان یک مرد جوان، بسیاری از آنها یک سالمند، ریشو و نجیب زاده نجیب زاده، اندیشیدن به اندیشه های پیچیده و شگرف. در یکی از چندین مراجعه به روزهای مدرسه او، چندین نفر او را به عنوان یک رویاپردازی رنگی و درونی و یک رمانتیک بیش از حد تحریک آمیز توصیف کردند (منبع ویکیپدیا). این دقیقا همان چیزی است که من راوی راوی اول شخص از شبهای سفید نامیده می شود، که به الهام بخشیدن به داستان می گوید. این یک شب فوق العاده بود، چنین شبانه ای است که تنها زمانی ممکن است که ما جوان، خواننده عزیز هستیم. آسمان چنان ستارهدار بود، که بسیار روشن بود، به دنبال آن بود، کسی نمیتوانست به خودش بپرسد که آیا افراد مضطرب و فریبنده میتوانند زیر چنین آسمان زندگی کنند. این یک سوال جالب نیز هست، خواننده عزیز، بسیار جوان است، اما ممکن است که ارباب آن را بیشتر به قلب شما تبدیل کند! این بهار در پترزبورگ است، و قهرمان ما بی سر و صدا و بی هدف در خیابان های شهر راه می رود (نه بر خلاف شکارچیان تنهایی کارسون مک کولرز)، جذب مناظر و صداها و بوی هایی می شود که در غیاب کسی می تواند بطری کند احساسات خود را به اشتراک بگذارید گام های او او را از شهر خارج می کند، در میان رشته ها و کانال ها و جنگل ها: به نظر می رسد که من ناگهان در ایتالیا یافتم، بنابراین طبیعت به یک شهروند نیمه بیمار مانند من، تقریبا خیره کننده بین دیوارهای شهر بود. [...] من آواز خواندن را ادامه دادم، زیرا زمانی که خوشحالم همیشه به خودم می اندیشم مثل هر مرد شاد که هیچ دوست یا آشنایی با کسی را ندارد که شادی او را به اشتراک بگذارد. ناگهان من یک ماجراجویی غیر منتظره را داشتم. او آنجا است، به تنهایی بر روی یک پل توسط خاکی نوا، به عنوان شب بر فراز شهر: یک دختر جوان به تنهایی و در دردسر. پسران فقیر قلب شانس ندارند، او مانند یک تن از آجر می افتد. آنها تنها شبها با یکدیگر ملاقات می کنند و داستان های زندگی خود را به یکدیگر می گویند. او یک تنبلی و رویاپرداز است. من زندگی می کنم، همانطور که می گویم، خودم را حفظ می کنم، یعنی تنها به تنهایی، تنها به تنهایی. آیا می دانید به معنای تنها بودن است؟) اما با این مخاطبان جدید، واژه ها از او پاره می شوند، به طوری که یک سد در حال وقوع بوده و احساسات پنتاگون باید در یک خروجی یک بار اتفاق بیفتد. به همان اندازه که من می خواهم، من نمی توانم کل سخنرانی خود را به عنوان صفحه بعد از صفحه نقل قول کنم، اما احساس و شور و شوخی ناگهانی از شب های بی خوابی خود را در کنار یک دختر جدید به رسمیت شناختم: و ما نمی دانستیم چه می گویند : ما خندیدیم، گریه کردیم، هزاران نفر از چیزها بی معنی و ناسازگار گفتیم؛ در یک لحظه ما در امتداد پیاده رو راه می رفتیم، سپس ناگهان برگشتیم و از جاده عبور کردیم؛ سپس ما متوقف شدیم و دوباره به خاکریز رفتیم؛ ما مثل بچه ها بودیم یکی از جنبه های جالب این دو حساب، این است که چگونه آنها یکسان هستند، هرچند یکسان هستند، هرچند هر داستان به صورت شخصیتی مناسب است. این پسر پیش از آنکه دخترش از رویاهای او را ملاقات کند ابتدا با عشق عاشق شود. عشق او محصولی است از تصوراتش، که کمی با دنیای واقعی اش زندگی می کند. Nastenka برای او یک رویا ساخته شده گوشت با یک برخورد شگفت انگیز و خوش شانس است. این احساس تقریبا مثل هر دختر به اندازه کافی برای نیازهایش مناسب بود، تا زمانی که مایل بود قبولش را بپذیرد: و شما می دانید که این دنیای فوق العاده ای از پریان به راحتی، به طرز طبیعی ایجاد می شود! همانطور که گویی این یک توهم نبود! چرا این همه شب بیخوابی مثل یک فلش در خوشبختی و خوشبختی ناپایدار، و هنگامی که سپیده دم در پنجره روشن و صبح سرازیر می شود ...

مشاهده لینک اصلی
هنگامی که شما داستان ها را به عنوان جهانی به دست می آورید، داستان هایی که در گوشت خود زندگی کرده اید، احساس می کنید که شما داستان هایی را می بینید که شما را در کنار آن می اندازد و شما را مجبور می کند تا در خانه مورد نظر خود را بگذارد چیزی که شما در حال خواندن هستید واقعی است و شخص دیگری آن را نوشته است، که محصول تخیل شما و یا سر کمی دیوانه شما نیست، متوجه می شوید که مهم نیست که شما خودتان چه می گویید. مهم نیست اگر شما خود را فوودور، نستینکا و حتی برندا بدانید. مهم نیست کجا و یا زمانی که شما زندگی می کنند. شما احساس کرده اید، احساس می کنید و دوباره احساس خواهید کرد. داستان در حال حاضر نوشته شده است و تکرار خواهد شد. این اتفاق افتاد، امروز اتفاق می افتد و فردا دوباره اتفاق خواهد افتاد. اجتناب ناپذیر است داستایوفسکی قلب من را شکست. هر یک از شما باید شبهای سفید را بخواند. من به شما در قلبم (یا آنچه که از آن باقی مانده ام) در دستم به شما می گویم. \"همچنین می توانید رویاهای خود را زنده نگه دارید.\" \"شبهای من صبح به پایان رسید.\"

مشاهده لینک اصلی
کتاب های مرتبط با - کتاب شب های روشن


 کتاب مجموعه آثار چخوف
 کتاب دوست خانواده
 کتاب اومون را
 کتاب در آستانه فردا
 کتاب عشق اول
 کتاب داستانهای برگزیده ماکسیم گورکی